خسته ام و دلشكسته

آنقدر خسته كه ديگر زندگي باورم نميشه

آنقدر خسته كه حتي ناي فوت قاصدك هاي دلم را هم ندارم

آنقدر خسته كه دنيا هم برايم كوچك است

محبت كردم و درد جدايي شد نصيبم

خدايا زين همه اشك و صداقت چه ديدي كه اين سرنوشت تيره ام كردي

خدايا ديگر اكنون خسته ام

آنقدر خسته كه ديگر توان دوباره محبت كردن را هم ندارم

قلبم سنگ ... چشمم خشك...احساسم بيمار...عشقم مرده و

روحم سرد شده

مي خواهم باز هم دوسش داشته باشم اما

سردي تمتم وجودم را گرفته

سرد است

خدايا سرد است

به خدا سرد است

براي يكبار هم كه شده بيا پايين و سردي دست هايم را

از نزديك لمس كن

چرا سرد ؟ چرا خسته؟ چرا بي روح؟

چرا تقدير من اين همه از زندگي جداست؟

ديگر كسي از ته دل احوال ناجورم را جويا نيست

كسي از ته دل مرا نميبيند

كسي برايم از ته دل نگران نيست

احساس مسكردم كسي هست

احساس ميكردم كسي هست كه مرا از ته دل ميفهمد اما او

دروغ گفتن را به دلم آموخت

رفتي ... من هم ميروم ... ديگر نميمانم .. اما مطمئنم هر دو حسرت هم را خواهيم خورد

كاش تا دير نشده برگردي... كــــــــــــــــــــاش

ميترسم زمان بهار زندگيم را بميراند

ميترسم

................................

اين چرت و پرت ها رو از خودم نوشتم

قضيه اينه كه حالم خوش نيست

دارم خودمو خوش وانمود ميكنم

نميذارم كسي از احوال ناجورم با خبر بشه

اوني كه بايد بدونه كه ميدونه ... فقط بايد اون بياد و حالمو بپرسه

كه ....

ميترسم دير بشه...

سر هزار راهي موندم .... منتظرش بمونم ... نمونم ... ارتش برم ... نرم ... كه بابام 

نميذاره برم ... كنكور بدم و يه رشته ي ديگه برم؟ نرم؟... همين جا بمونم ؟

نمونم ؟

چي كار كنم بالاخره.... اه ... حس هيچ كودومو ندارم

....................

بي خيال برم آلوچه بخورم به جاي غصه

................

اين هم خودمان